معرفی وبلاگ
شهادت دُرّ گرانبهایی است که بعد از جنگ به هر کس نمی دهند.مقام معظم رهبری .
دسته
لينك دوستان
لينك هاي مورد علاقه من
لينك هاي مرتبط
لينك هاي محبوب من
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 56075
تعداد نوشته ها : 94
تعداد نظرات : 15
اَلسَّلامُ عَلى رَسوُلِ اللّهِ، اَلسَّلامُ عَلى نَبِىِّ اللّهِ، اَلسَّلامُ عَلى مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِاللّهِ اَلسَّلامُ عَلى اَهْلِ بَیْتِهِ الطّاهِرین، اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ اَیُّهَا الشُّهَدآءُ الْمُؤْمِنُونَ اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ یا اَهْلَ بَیْتِ الاْیمانِ وَالتَّوْحید،ِ اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ یا اَنْصارَ دینِ اللّهِ وَاَنْصارَ رَسُولِهِ عَلَیْهِ وَ آلِهِ السَّلامُ، سَلامٌ عَلَیْکُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ، اَشْهَدُ اَنَّ اللّهَ اخْتارَکُمْ لِدینِه، وَاصْطَفاکُمْ لِرَسُولِهِ، وَ اَشْهَدُ اَنَّکُمْ قَدْ جاهَدْتُمْ فِى اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ وَ ذَبَبْتُمْ عَنْ دینِ اللّهِ وَ عَنْ نَبِیِّهِ، وَ جُدْتُمْ بِاَنْفُسِکُمْ دُونَهُ،وَ اَشْهَدُ اَنَّکُم قُتِلْتُمْ عَلى مِنْهاجِ رَسُولِ اللّهِ، فَجَزاکُمُ اللّهُ عَنْ نَبِیِّهِ وَعَنِ الاِْسْلامِ وَ اَهْلِهِ، اَفْضَلَ الْجَزآءِ وَعَرَّفَنا وُجُوهَکُمْ فى مَحَلِّ رِضْوانِهِ وَمَوْضِعِ اِکْرامِهِ مَعَ النَّبِیّینَ وَالصِّدّیقینَ وَالشُّهَدآءِ وَالصّالِحینَ، وَحَسُنَ اُولئِکَ رَفیقاً، اَشْهَدُ اَنَّکُمْ حِزْبُ اللّهِ وَ اَنَّ مَنْ حارَبَکُمْ فَقَدْ حارَبَ اللّهَ، وَ اَنَّکُمْ لَمِنَ الْمُقَرَّبینَ الْفائِزینَ الَّذینَ هُمْ اَحْیآءٌ ،عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ، فَعَلى مَنْ قَتَلَکُمْ لَعْـنَةُ اللّهِ وَالْمَـلاَّئِکَةِ وَ النّـاسِ اَجْمَعـینَ، اَتَیْتُـکُمْ یا اَهْلَ التَّوْحیـدِ زائِراً وَ بِحَقِّکُمْ عارِفاً وِ بِزِیارَتِکُمْ اِلَى اللّهِ مُتَقَرِّباً وَ بِما سَبَقَ مِنْ شَریفِ الاْعْمالِ وَمَرْضِىِّ الاْفْعالِ عالِماً، فَعَلَیْکُمْ سَلامُ اللّهِ وَ رَحْمَتُهُ وَبَرَکاتُهُ وَ عَلى مَنْ قَتَلَکُمْ لَعْنَةُ اللّهِ وَغَضَبُهُ وَ سَخَطُهُ، اَللّهُمَّ انْفَعْنى بِزِیارَتِهِمْ وَثَبِّتْنى عَلى قَصْـدِهِمْ وَتَوَفَّنى عَلى ما تَوَفَّیْـتَهُمْ عَلَیْهِ وَاجْمَعْ بَیْنى وَ بَیْـنَهُم فى مُسْتَقَرِّ دارِ رَحْمَتِکَ ،اَشْهَدُ اَنَّکُمْ لَنا فَرَطٌ وَنَحْنُ بِکُمْ لاحِقُونَ]
Rss
طراح قالب
GraphistThem252

در درگيري آزادسازي بستان،بين ميدان مين وعراقي ها محاصره شده بوديم.فرصتي براي باز شدن معبر براي بچه هاي تخريب نمانده بود.در يك چشم بهم زدن مهدي ويكي ديگر ازبچه ها رفتندتوي ميدان مين تا با بدنشان معبر باز كنندولي با كمال تعجب هيچكدام از مين ها منفجر نشدوبقيه گروهان هم با عبور از جاي پاهاي آنها به سلامت از ميدان مين عبور كردند.

بعدا فهميديم كه قرار گذاشته بودند باهم بعد از انفجاراولين مين،بدنشان را روي مين ها بياندازند وميدان را تا آنجايي كه ممكن است باز كنند...

 سردار شهيد مهدي ذوالانوار

جمعه 25 12 1391

بااحمد شيخ حسيني وشهيد عباس رضايي در آب در حال عمليات بوديم كه ناگهان كوسه ما رادور زد،اگرصدايي مي آمد عراقي ها مارا سوراخ سوراخ مي كردندواگر نه دندان هاي كوسه مارا تكه تكه مي كرد.واميرتو بودي كه با صداي پراميدت درحال ذكربودي وناگهان گفتي يا فاطمة الزهرا(سلام الله عليها) ، خودت كمكمون كن وكوسه از كنارما دور شد ورفت،و تودر آب گريه ات گرفت.وتا شهادتت اسم حضرت زهرا(سلام الله عليها) رو كه مي شنيدي گريه امان را از تو مي گرفت،وچند روز بعد در كنار نهرطرف با يك تركش كوچولو توي شقيقه ات شهيد شدي.

 سردار شهيد امير فرهاديان فرد

جمعه 25 12 1391

خاطره زير روايتي از سردار سرتيپ دوم مجتبي عسگري مسئول مؤسسه حفظ آثار و نشر ارزش‌هاي دفاع مقدس سپاه محمد رسول‌الله (ص) درخصوص حاج احمد كه براي مخاطبين خود منتشر مي‌نمائيم:

پاوه كه بوديم، حاج احمد صبح‌ها بعد از نماز ما را به ارتفاعات شهر مي‌برد و توي آن برف و يخبندان بايد از كوه بالا مي‌رفتيم. بالا رفتن از كوه خيلي سخت بود، آن هم صبح زود. اما پايين آمدن راحت بود؛ روي برف‌ها سُر مي‌خورديم و ده دقيقه‌اي برمي‌گشتيم. حاج احمد هميشه روي پلي كه كنار كوه بود با يك جعبه خرما مي‌ايستاد و به بچه‌ها خسته نباشيد مي‌گفت و از آنها پذيرايي مي‌كرد.

يكبار كه در حال برداشتن خرما بودم، گفتم “مرسي برادر” گفت “چي گفتي؟” فهميدم چه اشتباهي كردم، گفتم “هيچي گفتم دست شما درد نكنه.” گفت “گفتم چي گفتي؟” گفتم “برادر گفتم خيلي ممنون” دوباره گفت “نه اون اول چي گفتي؟” من كه ديگر راه برگشتي نمي‌ديدم، گفتم “خرما را كه تعارف كردين گفتم مرسي” گفت “بخيز” سينه خيز رفتن در آن شرايط با آن سرما و گل و برف ساعت ۸ صبح، واقعاً كار دشواري بود. اما چاره‌اي نبود بايد اطاعت امر مي‌كردم. بيست متري كه رفتم، ديگر نتوانستم ادامه بدهم. انرژي‌ام تحليل رفته بود. روي زمين ولو شدم و گفتم “ديگه نمي‌تونم.” حاج احمد گفت “بايد بري” گفتم “نمي‌تونم. والله نمي‌تونم” بعد با ضربه‌اي به پشتم زد كه نفهميدم از كجا خوردم!

ظهر كه همديگر را دوباره ديديم، گفتم “حاج احمد اون چه كاري بود كه شما با من كردي؟ مگه من چي گفتم؟ به خاطر يك كلمه براي چي منو زدين؟ گفت “ما يك رژيم طاغوتي را با فرهنگش بيرون كرديم. ما خودمون فرهنگ داريم. زبان داريم. شما نبايد نشخوار كننده كلمات فرانسوي و اجانب باشيد. به جاي اين حرف‌ها بگو خدا پدرت رو بيامرزه!”

چهارشنبه 23 12 1391
X